جیحون، آفرینشگر چکامه های پامیر
مرایک لحظه ناجنبندگی-درزندگی مرگست
بلـی!این مرگ تدریجیست- ایــن شرمست واین ننگست
درانحنای قامت کاج بلند ورنگین کمان شعر،احساس گرم وعواطف ملایم، بااندیشه متبلور وصیقل یافته درقلمروسرایش وآفرینش های فکری ولازمی ازتوانایی های آفرینشگری می باشد که باعزم پولادین،اندیشۀ راسخ وجُدِّیت والا برچکاد صعودی وتیغه های بلند وشامخ ادبیات فارسی-دری باجنون وخیالات عطِش وسیرآب ناشدنی ظاهرشود
نگاهی مختصری به زندگینامۀ شاعری ازتبار پامیرزمین
دکـــــــــتورشمس عـــــلی (شمس)
میــزان ۱۳۸۸خورشیــدی – اشکاشــم
... واین باربه باغستان خردو اندیشه، تمثیل وتخیل، تصویروشگفت وثمریابی سرمیزنیم وشگوفایی گلبنی ازدیارخیال گرایی را برشاخسار فرهنگ والای سرایش شعربه معرفی میگیریم.
اشتیاق خطیرم درشناخت مختصری شاعر، لگام اختیارم را به دامنه های شاعرپرورپامیر کشانید وشایق آن شدم تا شاعری را ازاین تباربشناسم وبه دوستان فرهنگی وفرهنگ پرورام بشناسانم.
کمی بی شعرتر
بقدر واژه نامت گرفت
دود شديم و رفتيم
به هواى خيالات تو
از کدام درد واژه مى بارى
که در کوچه انتظار ما
کسى معشوقه نمى شود
و زنان دهکده ما خواب راست مى بينند
ومزرعه غزلهاى شان مي سوزد
شبخون ،اتش خواب مى بينند
باور کن
آن روزگار گذشت
که ما سيگار را
از سرخاب گونه دختران دهکده آتش مى زديم
و قدم هاى شان همگام ما بود
بيا کمى بى شعر تر بگويم
همه خيالها عروس شدند و رفتند
و حتى سر چشمه دخترى با بکارت از آن زمان نمى ايد
و نگاه بى شرمانه مردان
عفت را دزدانه مى درد
و کسى نمى گويد چرا؟
باور کن وقتى اين حرفها را مى نويسم
واژه ها خجالت مى کشند
و عشق
خجالت مى کشد
که خميازه کند
در اين شعر
و من نمى گويم
که به کسى مربوط مى شود يانى
*** ***
پر دردی
رنگ خوان خانه مارا
برنگ خون کرده اند
و خاطرات بی پاسی این قطره ها
حرفی کهنه ای را
در گوشه این نان
انقدر تکرار می کند
که یادم می رود فصل گندم
جنس ادم
و مادر پیر حوا
دانسته حرامم کرد
بهشت را
و زمین بقدر سرگردانی من
خورشید را می چرخد
و قدر سرگردانی تو
فصل ها را می گردد
و درگوشه خوان ما
غروب می کند خورشید
و کسی نمی پرسد چرا؟
چرا؟
چرا؟
بـهار بیـداری
صدیقی لعلزاد
بهار را دوست دارم
خزان را می پرستم
باری خزان موسم رهایی برگ هاست
از بند شاخه های در بند
درختان در بند.(ص 57)
بهار بیداری دومین مجموعه شعری شاعر جوان غفران بدخشانی است که با تیراژ یک هزارجلد تازه از چاپ برآمد. این کتاب با مقدمه مجیب مهرداد زیر عنوان «شاعر دردهای مردمی» و پیام از استاد رازق رویین آغاز می شود. در این اثر 51 قطعه شعر درقالب نیما و سپید در 87 برگ کتاب سبز شده است. شاعر این مجموعه به زبان شعر، درد ملت و سر زمینش را از حنجره ی کتاب فریاد میزند.و آوای دیار سیتم دیده و رنج کشیده اش را با دل پر اندوه و حسرتین در ورق سپید با خط درشت به تصویرمیکشد. بدخشانی این قصه پرداز درد ها که خود در دیار غربت به سر می برد چنین فریاد زده می گوید:

محمد یوسف نوری، متولد سال ۱۳۵۹ خورشیدی در ولسوالی بهارک ولایت بدخشان. فارغ التحصیل دانشکده کشاورزی دانشگاه کابل در سال ۱۳۸۵. آقای نوری در سرایش غزل، مخمس، مثنوی، قصیده و شعرهای نیمایی ذوق بیشتر دارد. اولین مجموعه شعری وی بنام " نوای آبشار" آماده چاپ میباشد.
نمونه کلام
قبل از عبور جاده در این کوچه خانه بود
در شاهراهی غنچه ز باغی نشانه بود
تاب و توان زیستن هر گلی ز باغ
وابسته در بقای گل و آب و دانه بود
فریاد یک سکوت زبان گیاه را
ای کاش در گلوی چمن یک ترانه بود
قبل از غروب باغچه در این عبور گاه
شامی برای چلچله و آشیانه بود
هر سو گل شقایق هر شاخه نسترن
هر کی به راه و رسم و نگاهی روانه بود