حسنت بلای جان من و صد چو من شدست
ورد زبان و همـــــدم هر مرد و زن شدست
در شهــــــــر و ده و گلشن و بازار این دیار
آغــــــاز گــــــــر حکایت و ختم سخن شدستعید ما می آید
بیست و سه مجموعۀ شعری کوچک حفیظ الله حصیف است که در سی و هشت برگ با بیست و سه قطعه شعر سپید از تجربه های آخرش در کابل از چاپ بدر شد.
حصیف این مجموعه را درست در هژدهم حمل امسال که همانا مصادف بود با بیست و سه سالگی خودش به چاپ رسانید و همچنان بدرستی معلوم میشود که وجه نام گذاری این مجموعه همانا بهانه یی برای بیست و سه سالگی او نیز است.
در ”سوگ باغ“ نخستين مجموعۀ شعری مطهرشاه اخگر است که به گونۀ رسمی در بهار سال 1390 اقبال چاپ يافته است که با مقدمه ای از شاعر بزرگ و نامدار کشور محترم محمد افسر رهبين تزيين يافته است. اين مجموعه دارای هفتاد و پنج پارچه شعر است که از تجربه نخستين شاعر، که در سال 1368 سروده شده، شروع و آخرين سرودۀ آن در سال 1388 آفريده شده است. در سوگ باغ حاوی شعر های در قالب های کلاسيک (بيشتر غزل)، شعر نيمایی، يکی دو شعر سپيد، دوبيتی ها و رباعيات می باشد. يک قطعه غزل به زبان اردو هم در اين مجموعه ديده می شود.
پیک خورشید
و
سه دیوان شعر دیگر
اخیراً نخستین مجموعهء شعرهای محمد نور خواهانی زیر نام « پیک خورشید» در چهارصد و هشتاد و شش صفحه ، به شمار گان چهار هزار جلد در شهر کابل انتشار یافته است.
در نگاه نخست که چشمم به کتاب ضخیم « پیک خورشید» افتاد، پنداشتم همان گونه که آرش همه ای هستی اش را بر سر تیری کرد وآن را رها ساخت تا مرز سرزمینش را مشخص سازد، خواهانی نیر با چنین مجموعهء دست کم پنجصد صفحه ای خواسته است تا با همهء هستی شعری اش به میدان آید و تیری رها کند درقلمرو شعرمعاصر فارسی دری در کشور .
پرتو نادری
از شمار دو چشم یک تن کم
از شمار خرد هزاران بیش
آن گاه که از خاموشی استاد بزرگوارم روان شاد امام محمد داهی آگاهی یافتم، حس کردم که تمام هستیم چنان موجی بر گران صخره یی در ساحلی فرو خورد وقطره قطره در دامان دریا فرو پاشید!
ذهنم دوید تا گذشته های دور تا آن سوی دیوار بلند سالها دوری که جز انبوهی از خاطرات چیزی دیگری از آنها بر جای نمانده است.
پرتونادری
جبلی یک کوهستان صمیمیت شاعرانه
در یکی از روز های حوت 1388 خورشیدی ، لیسهء غیاثی جرم شاهد بر گزاری یک نشست ادبی بود. نشستی لبریز از صمیمیت و خلوص ، به دور از هر گونه رنگ و جلوهءتشریفات و هیاهو. شماری با تمام خلوص گرد آمده بودند تا به شعر شاعران سرزمین خود گوش فرا دنهد.
این نشست آن گاه میسر گشت که من نویسندهء این سطور جهت شناسایی نهاد هایمدنی سفری داشتم به ولسوالی جرم، نشست به همت « انجمن خدمت» و همکاری مدیریت معارف جرم راه اندازی شده بود. در این نشست ولسوال جرم همراه با مسولان ادارات جرم نیز اشتراک داشتند.
در این نشست شماری ازاستادان و شاگردان دارالمعلمین جرم ، لیسه های غیاثی و نسوان جرم ،شاعران، شخصیت های فرهنگی و اجتماعی ، علمای دینی، اعضای « انجمن خدمت» وکارمندان روادیو صدای جرم دعوت شده بودند.
در میان شاعران دعوت شده یکی هم عبداللطیف جبلی بود. مرد ژولیده موی وآزاده از هر گونه رنگ تعلق. گویی سده های پیش خواجهء رندان حافط ،این بیت را برای او سروده بود:
قشلاق زاده ام
در دور دست ها
آنجا که قله ها
تا بارگاه مهر سر بر کشیده اند
آنجا که اختران
شب سنگ های دره و کُه را نگین شوند
آنجا که روز و شب
آبستن ستاره و خورشید مه شوند
هر روز و شب ز نو
این خاستگاه ماه
جیحون، آفرینشگر چکامه های پامیر
مرایک لحظه ناجنبندگی-درزندگی مرگست
بلـی!این مرگ تدریجیست- ایــن شرمست واین ننگست
درانحنای قامت کاج بلند ورنگین کمان شعر،احساس گرم وعواطف ملایم، بااندیشه متبلور وصیقل یافته درقلمروسرایش وآفرینش های فکری ولازمی ازتوانایی های آفرینشگری می باشد که باعزم پولادین،اندیشۀ راسخ وجُدِّیت والا برچکاد صعودی وتیغه های بلند وشامخ ادبیات فارسی-دری باجنون وخیالات عطِش وسیرآب ناشدنی ظاهرشود
نگاهی مختصری به زندگینامۀ شاعری ازتبار پامیرزمین
دکـــــــــتورشمس عـــــلی (شمس)
میــزان ۱۳۸۸خورشیــدی – اشکاشــم
... واین باربه باغستان خردو اندیشه، تمثیل وتخیل، تصویروشگفت وثمریابی سرمیزنیم وشگوفایی گلبنی ازدیارخیال گرایی را برشاخسار فرهنگ والای سرایش شعربه معرفی میگیریم.
اشتیاق خطیرم درشناخت مختصری شاعر، لگام اختیارم را به دامنه های شاعرپرورپامیر کشانید وشایق آن شدم تا شاعری را ازاین تباربشناسم وبه دوستان فرهنگی وفرهنگ پرورام بشناسانم.
کمی بی شعرتر
بقدر واژه نامت گرفت
دود شديم و رفتيم
به هواى خيالات تو
از کدام درد واژه مى بارى
که در کوچه انتظار ما
کسى معشوقه نمى شود
و زنان دهکده ما خواب راست مى بينند
ومزرعه غزلهاى شان مي سوزد
شبخون ،اتش خواب مى بينند
باور کن
آن روزگار گذشت
که ما سيگار را
از سرخاب گونه دختران دهکده آتش مى زديم
و قدم هاى شان همگام ما بود
بيا کمى بى شعر تر بگويم
همه خيالها عروس شدند و رفتند
و حتى سر چشمه دخترى با بکارت از آن زمان نمى ايد
و نگاه بى شرمانه مردان
عفت را دزدانه مى درد
و کسى نمى گويد چرا؟
باور کن وقتى اين حرفها را مى نويسم
واژه ها خجالت مى کشند
و عشق
خجالت مى کشد
که خميازه کند
در اين شعر
و من نمى گويم
که به کسى مربوط مى شود يانى
*** ***
پر دردی
رنگ خوان خانه مارا
برنگ خون کرده اند
و خاطرات بی پاسی این قطره ها
حرفی کهنه ای را
در گوشه این نان
انقدر تکرار می کند
که یادم می رود فصل گندم
جنس ادم
و مادر پیر حوا
دانسته حرامم کرد
بهشت را
و زمین بقدر سرگردانی من
خورشید را می چرخد
و قدر سرگردانی تو
فصل ها را می گردد
و درگوشه خوان ما
غروب می کند خورشید
و کسی نمی پرسد چرا؟
چرا؟
چرا؟
بـهار بیـداری
صدیقی لعلزاد
بهار را دوست دارم
خزان را می پرستم
باری خزان موسم رهایی برگ هاست
از بند شاخه های در بند
درختان در بند.(ص 57)
بهار بیداری دومین مجموعه شعری شاعر جوان غفران بدخشانی است که با تیراژ یک هزارجلد تازه از چاپ برآمد. این کتاب با مقدمه مجیب مهرداد زیر عنوان «شاعر دردهای مردمی» و پیام از استاد رازق رویین آغاز می شود. در این اثر 51 قطعه شعر درقالب نیما و سپید در 87 برگ کتاب سبز شده است. شاعر این مجموعه به زبان شعر، درد ملت و سر زمینش را از حنجره ی کتاب فریاد میزند.و آوای دیار سیتم دیده و رنج کشیده اش را با دل پر اندوه و حسرتین در ورق سپید با خط درشت به تصویرمیکشد. بدخشانی این قصه پرداز درد ها که خود در دیار غربت به سر می برد چنین فریاد زده می گوید:

محمد یوسف نوری، متولد سال ۱۳۵۹ خورشیدی در ولسوالی بهارک ولایت بدخشان. فارغ التحصیل دانشکده کشاورزی دانشگاه کابل در سال ۱۳۸۵. آقای نوری در سرایش غزل، مخمس، مثنوی، قصیده و شعرهای نیمایی ذوق بیشتر دارد. اولین مجموعه شعری وی بنام " نوای آبشار" آماده چاپ میباشد.
نمونه کلام
قبل از عبور جاده در این کوچه خانه بود
در شاهراهی غنچه ز باغی نشانه بود
تاب و توان زیستن هر گلی ز باغ
وابسته در بقای گل و آب و دانه بود
فریاد یک سکوت زبان گیاه را
ای کاش در گلوی چمن یک ترانه بود
قبل از غروب باغچه در این عبور گاه
شامی برای چلچله و آشیانه بود
هر سو گل شقایق هر شاخه نسترن
هر کی به راه و رسم و نگاهی روانه بود
مادرم باز خیالات مرا
خمیر نمود
مادرم باز تنور دل تنگ مرا آتش زد
که در آن نان پزد غیبت همسایه ما
ویاد کند
با گرمی هر نان
پدر خسته و دق مرگ مرا
مادرم باز خیالات مرا آتش زد
و گفت
کاش پدرت زنده می بود
که امروز عصر آزادی زن است
به او می گفتم
که من آزادی خود را
یک عمر بدست داشته ام
مادرم باز خیالات مرا محکم زد

لطف الله مشعل ارتزاد، در سال ۱۳۶۶در ولسوالی یفتل (علیا) ولایت بدخشان زاده شده است. آقای ارتزاد از جمله جوانانی است که سروده وی چندی قبل از سوی داوران انجمن قلم افغانستان در جمله ده شعر برتر بدخشان انتخاب گردید.
گیلم میتند
مادرم درسایه ی انگور گیلم میتند
مادرم تا انتهای نور گیلم میتند
مادرم یاد خشونت جلسه میگیرد به بام
با سیاسر های دشت دور گیلم میتند
مادرم یک پایه یی از روزگار خانه است
آدم ناخوانده است، مجبور گیلم میتند
مادرم از نسل اشرافانِ دریا بوده است
بی تکلف، با هجوم تور گیلم میتند
مادرم در پیشتازی های خود مشکوک نیست
ازدحام جاده را با شور گیلم میتند
مادرم شاید عسل درخواب دیده دینه شب
پا به پای لشکر زنبور گیلم میتند
مادرم! گفتم که کار بانوان تحریم شده
باوجود بودن سانسور گیلم میتند
مادرم در قصه ی رنج جوانی هاش نیست
حال باخوشبختیی این پور گیلم میتند
۲۷/۳/۱۳۸۸